سفر
مدتی گرفتار بودم و ذهن آشفته ای داشتم که نگو و نپرس اما الان به لطف خدا بهترم .
روزهایی که گذشت فرصت خوبی بود برای فکر کردن.و این کار نتایج خوبی داشت.اول از همه با داداشم آشتی کردم و بعد از مدتها بدون لج و لجبازی با هم حرف زدیم و مشکلاتمون رو با هم حل کردیم. با همفکری پدر و مادر زن داداش دومی که هر دو دفتر وکالت دارن حال اون وکیل بی پدر مادری که سر ما رو کلاه گذاشت گرفتیم و ازش شکایت کردیم و الان پرونده ش در جریانه و امیدواریم به حق و حقوقمون برسیم.اشتباهات دیگه ای که از من سر زده بود و قابل جبران هم نبود یه جورایی با خودم کنار اومدم و به خودم قول دادم حواسم رو بیشتر جمع کنم و کاری نکنم که نتونم خودمو ببخشم.
دیگه اینکه عازم سفرم.حدودا دو هفته دیگه میرم فلوریدا پیش داداش چهارمی.یک ماهی اونجا هستم و وقتی برگشتم در مورد پیشنهاد کاری جدیدم فکر میکنم.
تو این مدت 3 کیلو وزن کم کردم بدون این که حالیم بشه .کم اشتها شدم و جز یک وعده غذایی نصفه نیمه چیز دیگه ای نمی تونم بخورم.
شاید این سفر بتونه حال و هوای من رو عوض کنه..گر چه از اونجا اصلا خاطره خوشی ندارم..یک تصادف خیلی بد اونجا داشتم و مدتها بیمارستان بستری بودم و از همه غم انگیزتر اینکه مادرم رو اونجا از دست دادم...مادرم اونجا به خاک سپرده شده و مهمترین انگیزه من برای این سفر رفتن سر مزار مادرمه...