جل الخالق!!

یک جراح حدودا 40 ساله و خیلی خوش تیپ و خوش قد و بالا تو بیمارستان ما کار میکنه.این آقای جراح تا به حال اصلا ازدواج نکرده و هیچ دوست دختری هم نداره.گاهی وقتا تلاش بعضی خانومای تازه وارد به بیمارستان رو واسه مخ زدن این جراح دیده بودم که بعد از مدتی بیخیالش میشدن و می رفتن سراغ یکی دیگه.با خودم می گفتم تو این بلاد کفر عجب آدم با اراده ایه که اینهمه خانومای خوشگل و خوش قد و بالا براش میمیرن و ایشون گوشه چشمی به هیچکدومشون نشون نمیده! گاهی وقتا که برای ویزیت بیمار میومد اورژانس از این که خیلی جدی بود و به جنس لطیف محل نمی داد توی دلم تحسینش می کردم..تا دیروز که بنده تصادفا فهمیدم که ایشون همجنس گرا تشریف دارن و دلیل بی توجهیشون به جنس لطیف علاقه وافرشون به جنس خشنه!!

هر چی با خودم فکر میکنم نمیفهمم چرا بعضی ها دوست دارن خلاف جهت آب شنا کنن..و نمیفهمم وقتی خدا غریزه تمایل به جنس مخالف رو در وجود آدما قرار داده چطور میشه که بعضی آدما این غریزه رو به شکل دیگه ای ارضا میکنن. .. 

وقتی که بچه بودم یک روز بابام برام یه جفت مرغ عشق خرید.یک نر سبز خیلی خوشگل با یک ماده زرد و نارنجی..هر چی منتظر موندم تا اینا بچه دار بشن نشد که نشد..خبری از تخم و جوجه نبود.. بابام  این خانومه رو برد پس داد و  یک ماده دیگه خرید از قبلی خوشگلتر..منتظر بودم تا این یکی بتونه دل آقاهه رو ببره و جوجه دار بشن بازم نشد که نشد...اصلا نره بهش محل نمیداد.... این ماجرا ماهها ادامه داشت تا اینکه حوصله هممون سر رفت و دادیمشون به دختر کوچولوی همسایه..

پ.ن: همجنس گرایی شاید مختص انسانها نباشه چون الان که فکرشو میکنم مطمئن میشم اون آقای مرغ عشق هم قطعا همجنس گرا بوده!!!!!  


بعدا نوشت: همجنس گرایی مقوله پیچیده ای نیست!در استرالیا و خیلی از کشورهای دیگه افراد همجنس گرا به رسمیت شناخته شدن.در ایران هم طبق آمارهای غیر رسمی افراد همجنس گرا وجود دارن. چند روز پیش بیماری در اورژانس داشتم. مرد 44 ساله ای که بشدت مجروح و مضروب شده بود.وقتی ازش شرح حال میگرفتم متوجه شدم مورد تجاوز  قرار گرفته!! تا معاینه ش نکردم به عمق فاجعه پی نبردم... متاسفانه فرقه های همجنس گرا با اعتقادات عجیب و غریبی ایجاد شدن و شاید دنیا به سمتی پیش بره که مردها هم مثل خیلی از زنها جرات نکنن بعد از ساعت ده شب تنها برن بیرون!


خستگی!

تا به حال شده از شدت بیخوابی هیچی نفهمین و از حال برین؟

این اتفاق برای من افتاد.اونم بعد از سه شیفت کاری پشت سر هم..

دو روز پیش بعد از این که از صبح تو اورژانس مشغول کار بودم عصر که می خواستم برم خونه یکی از همکارا تماس گرفت و خواهش کرد به جای اون بمونم.دختر کوچولوش مریض بود و باید ازش مراقبت می کرد.منم با وجود خستگی قبول کردم و موندم.و اون نوبت کاری واقعا وحشتناک بود.چند تا تصادفی ناجور داشتیم و تا خود صبح دویدم. و صبح که شد نوبت کاری خودم بود و باز بدو بدو . اونقدر گیج و بی رمق بودم که آخرای نوبت کاری دیگه اصلا پرونده مریض رو نمی تونستم بخونم ...عصر که برگشتم خونه نای راه رفتن نداشتم..کشون کشون خودمو تا حموم رسوندم و رفتم زیر دوش.و بعد کشون کشون خودمو رسوندم به تخت و روی تخت نشستم و آخرین چیزی که یادمه همینه! و 12 ساعت بعد با حوله حموم که تنم بود و یک حوله که دور موهام پیچیده بودم از خواب بیدار شدم! نه صدای تلفنو فهمیدم و نه موبایلمو که 22 تا missed call  داشتم! تا به حال اینچنین خواب عمیقی رو تجربه نکرده بودم و با وجودیکه الان احساس سردرد و استخون درد دارم و فکر میکنم بخاطر اینکه با موهای خیس خوابیدم سرما خوردم اما خیلی خواب کیف ناکی بود! 


پ.ن: کیف ناک یعنی کیف کردن بی حساب  

و سالی گذشت

این وبلاگ یکساله شد....


پ.ن: کسی شماره تلفن جرارد پیکه رو نداره احیانا؟؟؟؟!!   

سفر

سلام به همه دوستان عزیزم

مدتی گرفتار بودم و ذهن آشفته ای داشتم که نگو و نپرس اما الان به لطف خدا بهترم .

روزهایی که گذشت فرصت خوبی بود برای فکر کردن.و این کار نتایج خوبی داشت.اول از همه با داداشم آشتی کردم و بعد از مدتها بدون لج و لجبازی با هم حرف زدیم و مشکلاتمون رو با هم حل کردیم. با همفکری پدر و مادر زن داداش دومی که هر دو دفتر وکالت دارن حال اون وکیل بی پدر مادری که سر ما رو کلاه گذاشت گرفتیم و ازش شکایت کردیم و الان پرونده ش در جریانه و امیدواریم به حق و حقوقمون برسیم.اشتباهات دیگه ای که از من سر زده بود  و قابل جبران هم نبود   یه جورایی با خودم کنار اومدم و به خودم قول دادم حواسم رو بیشتر جمع کنم و کاری نکنم که نتونم خودمو ببخشم.

دیگه اینکه عازم سفرم.حدودا دو هفته دیگه میرم فلوریدا پیش داداش چهارمی.یک ماهی اونجا هستم و وقتی برگشتم در مورد پیشنهاد کاری جدیدم فکر میکنم.

تو این مدت 3 کیلو وزن کم کردم بدون این که حالیم بشه .کم اشتها شدم و جز یک وعده غذایی نصفه نیمه چیز دیگه ای نمی تونم بخورم. 

شاید این سفر بتونه حال و هوای من رو عوض کنه..گر چه از اونجا اصلا خاطره خوشی ندارم..یک تصادف خیلی بد اونجا داشتم و مدتها بیمارستان بستری بودم و از همه غم انگیزتر اینکه مادرم رو اونجا از دست دادم...مادرم اونجا به خاک سپرده شده و مهمترین انگیزه من برای این سفر رفتن سر مزار مادرمه...


سر در گمی

خیلی دلهره آوره که ندونی باید چیکار کنی و سر دو راهی که نه سر چند راهی گیر کنی!

یک پیشنهاد کاری خیلی خوب داشته باشی تو یه شهر دیگه و حالا که تقریبا تو شهری که داری زندگی میکنی و خونه داری جا افتادی یک حس موذی وسوسه کننده بیفته به جونت!

چند خواستگار خیلی خوب داشته باشی اما دلت راضی نشه که به هیچکدومشون جواب بدی.دلت پیش کسی باشه که پیشت نیست و هیچوقت هم نخواهد بود!

یک دوست خیلی خوب داشته باشی که ازت راهنمایی خواسته باشه و تو با وجودیکه از صمیم قلب دوستش داشتی نا خواسته با راهنمایی های نادرستت اونو از چاله به چاه انداخته باشی!

یک حس قوی همیشه در تو باشه و به تو نهیب بزنه که برگرد برو ولایتت بچه جان! به جای اینکه هر دقیقه با دیدن دریا یاد شمال کنی و با دیدن گز یاد اصفهان کنی و با دیدن آلبوم یاد دوست ها و آشناها کنی و با دیدن یادگاری عزیزا بغض کنی و با مرور خاطرات دریا دریا گریه کنی ...خوب پاشو برو دیوونه! 

یک تنهایی به وسعت بی نهایت داشته باشی و یک گوش شنوا واسه شنیدن نداشته باشی و مجبور بشی تو وب کم لپ تاپت خودت رو ببینی و با خودت حرف زنی!! 

یک همکار موذی داشته باشی که با رفتارهای موذیانه ش می خواد یه جورایی زیر آبتو بزنه و تو بفهمی و مجبور باشی خودتو به نفهمی بزنی!

یه دختر بچه ناز و کوچولو مریضت باشه و شاهد دردش باشی و هیچ کاری نتونی براش بکنی !!

با داداشت سر مسائل الکی و احمقانه قهر کرده باشی و با وجودیکه می دونی مقصر خودتی غرورت نذاره بری جلو معذرت خواهی کنی!

دختر خواهرت رو که ازت ده سال!! کوچیکتره ببینی که داره با یه پسر میره نایت کلاب و ندونی به مامانش باید بگی یا نه! 

متوجه بشی که املاک و مستغلات پدرت رو که به یک وکیل مطمئن سپردی تا به قیمت مناسب بفروشه جناب وکیل یک پنجم پول واقعی املاک رو به شما داده و بقیه ش رو بسلامتی بالا کشیده!

یواش یواش حس کنی یکی دو تا تار موی سفیدت دارن بیشتر می شن و هنوز در مورد زندگیت مرددی!!


بد دردیه سر در گمی!!

بدون شرح

هستم .....ولی خسته م........